...عاشقان می دانند

شکستی باز هم من را شکستی

بلورينی و آهن را شکستی

تو بايد می شکستی من شکستم

تو قانون شکستن را شکستی 

-----------------------------------------------------------------------

وقتی از فکر غزلهايم سرت اتش گرفت

باورم کردی و يک آن باورت آتش گرفت

درد من را با قفس گفتی صدايت دود شد

مرغ عشقت سوخت بال کفترت آتش گرفت

خيس باران آمدی سرما سياهت کرده بود

آنقدر بوسيدمت تا پيکرت آتش گرفت

گفته بودی شعرهايت سردو بی روحند مرد

شعرهايم را نوشتی دفترت آتش گرفت

دستهايم را گرفتی رفتنت نزديک بود

دستهايت داغ شد انگشترت آتش گرفت

من سراسر آتشم اما نفهميدی چطور

سينه ام با گريه های آخرت آتش گرفت

 

/ 0 نظر / 14 بازدید