شهريار

سلام

فردا روز وفات شهریار روز شعر وادب فارسی نامگذاری شده .

متاسفانه اکثر ما از شهریار فقط شعر حیدر بابا و نهایتا علی ای همای رحمت (که البته یک شاهکاره) را می شناسیم.

شهریار اشعاری بسیار زیبا به زبان فارسی داره که پیشنهاد می کنم حتما بخونین.

اما مطلبی براتون دارم از استاد عزیز یوسفعلی میرشکاک درباره شهریار:

 

شهریار چنین بود.سید ساده ای بود دلیر و بی پیرایه.نه ملک الشعرا بود نه اهل قمپز در کردن.سردبیر هیچ نشریه ای نشد.کتابهای رنگ و وارنگ دختر پسند چاپ نکرد.هرچه داشت، همین دیوان پر غلط چاپخانه ای بود که دیگرانش منتشر کردند.چرا که آن روح پیر بی خیال این حرفها بود....

شعر فارسی به جای خیال ، غم، به جای تفکر ،عشق و به جای زبان درد می طلبد و شهریار آخرین دردمند بزرگ شعر فارسی بود. دیوانه وار با غم ودرد زندگی کرد و با عشقی - آمیزه حقیقت ومجاز- هم برای مولای خود شعر گفت، هم برای صبای عزیزش مرثیه ساخت، هم برای جدش سیدالشهدا، هم با آذربایجان، وطنش عشق باخت، هم از اسلام دفاع کرد.

و اما بعضی ها اندر پسله می نالند که حکومت دارد شهریار را توی بوق می کند.... اولندش همین قضیه معلوم می کند که اگر از شهریار بزرگتری در این ملک، دم چنگ می آمد، او را توی بوق می کردند. به هر حال اهل سیاست، زیاد هم بی ذوق نیستند. کسی را توی بوق می کند که هم راننده کامیون ، شعرش را زمزمه کند، هم جراح چشم. دومندش اصلا در میان ما ایرانیها عزا خیلی مفصل تر از عروسی است. وقتی سالاری، عزیزی می میرد، تا آنجا که می توانیم توی سرمان میزنیم و حق هم داریم. در سرزمین ما هر مرد وزنی، بار سنگین خاطره عشقی نافرجام را بر دوش دارد و شهریار، شاعر عشق بی فرجام بود.

در سرزمینی که هم مهندس برق و هم شاگرد شوفر، به شیوه شهریار عاشق می شوند، حالاحالاها نمی شود قال شهریار را کند ....

بزرگداشت شهریار هیچ ربطی به هیچ دستگاهی ندارد و اگر دارد و من دهاتی نمی فهمم، باز جای هیچ غمی نیست. شهریار آخرین پاسدار روح توحید در فارسی بود و بر همه اهل توحید که شعر فارسی را می فهمند، تعظیم شهریار، فرض است....

تا یک نفر هست که زمزمه کند:" علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را" ، شهریار بیشتر گل می کند...

شعر او به ایمان تاریخی مردم بر می گردد و به عشق که مهمترین سنت ماست، سنتی که شرط اول آن نرسیدن است.

 

 و اما شعری هم از شهریار :

 

امشب ای ماه به درد دل  من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

من مگر طالع خود در تو توانم دیدن

که تو هم آینه بخت غبار آگینی

باغبان خار ندامت به جگر می شکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید

که کند شکوه ز هجران لب شیرینی

تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان

گرخود انصاف کنی مستحق نفرینی

گر بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پیام آور فروردینی

شهریارا! اگر آیین محبت باشد

چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی.

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
مهرناز

واقعا شعر قشنگی بود. راست ميگی ما با شهريار زياد سر و کاری نداريم (يکيش خود من) از اين به بعد سعی می کنم شعرهای اون رو هم بخونم.

مهرناز

برای نامه ای به خدا يه کامنت گذاشتم .بخونش.

الهه

سلام.خوبيد؟؟؟ دوباره منم و کوه غم ها . شايد ديروز تنهايی ، تنها دردم بود . امروز تنهايی ، تنهاترين همدم من شده است . شايد امروز هيچ چيز را بيشتر از اين تنهايی دوست ندارم . بهم سر بزن.منتظرم

مهرناز

سلام. چند وقته آپ نکردی به منم سر نمی زنی منتظرم...بيا

مینا

سلام وبلاگ رمانتیک وزیبایی دارید.به من هم سربزنیدخوشحال میشم[فرشته]