کمک

امشب از اون شباس . دوباره دلم گرفته.دوباره احساس می کنم خودمو گم کردم.دوباره یاد اون موقع ها افتادم که آدم بودم.

نمی دونم شاید اصلا حرفامو نفهمید..! نه منظورم اینه که شاید ...

نمیدونم دلم برا خودم تنگ شده. .یه وقتایی بچه که بودیم یا حتی وقتی بزرگ شده بودم انقدر دلم کوچیک بود که .....

من خودمو گم کردم ومشکل اصلی اینه که نمیدونم چطوری باید خودمو پیدا کنم.در واقع این که خودمو گم کردم مال امشب و امروز نیست .چند ساله ولی یه دفعه یادم می افته وبدتر اینه که نمی دونم کجا باید دنبال خودم بگردم.

امشب یه حالیم. یه چیزایی شنیدم از آدمایی که هنوز خوب موندن. هنوز گول این دنیا رو نخوردن. نه اشتباه نکنین اصلا منظورم آدمای تارک دنیا نیست .آدمایی که هنوز می دونن برا چی زندگی میکنن. دنبال چی هستن.

چی می گم؟هیچ وقت نتونستم درباره این چیزا با کسی صحبت کنم.همیشه متهم به دیوونگی یا زیر دل زدن خوشی(کدوم خوشی!!!) یا ازاون بدتر گرفتن تریپ روشنفکری میشدم(روشنفکری یعنی این؟؟؟) خلاصه هیشکی حرفامو نفهمید.

اگه می شد دوباره مثل اون وقتها فکرکنم مثل اون وقتها زندگی کنم مثل اون وقتها....

همش خیاله انقدر توی ....غرق شدم که!همش یا فکر فردا یا غصه دیروز !اصلا بحث این نیست. بحث من اینه که ...!خودم هم نمیدونم...

آقا من گم شدم .خود من که گم شدم خیلی مهم نیستم خیلی چیزای مهم تری را تا حالا گم کردم .مهم اینه که حالا کجا باید دنبال خوم بگردم؟یا لااقل چی کار کنم که فردا دوباره یادم نره که گم شدم؟این که آدم یادش بره گم شده خیلی بدتر از خود گم شدنه!می مونه مثل اسیری که اصلا یادشون رفته باشه که اون وجود داره

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد               

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

/ 0 نظر / 7 بازدید