نامه ای به خدا

خدایا!

سلام.

از عشق زیاد شنیده ام. اما جایی شنیدم که عاشق ترین تویی.آن هم به که؟به هر بنده. به این بنده. بنده ناچیز!

فکر کردم دیدم درست است.

تو آفریدی.تو بزرگ کردی. هیچ جا رهایم نکردی. همواره دستم در دستت بود اگر چه نفهمیدم.

خدایا!

قدم قدم پله پله و گام به گام از سختیها گذراندیم حتی آنجا که نفهمیدم و کفر گفتم و ناشکری کردم دستهایم را سخت تر فشردی و بیشتر کمکم کردی.

آنچه می اندیشم هرگز رهایم نکردی.لحظه ای را به یاد نمی آورم که به فکرم نبوده باشی و البته لحظه ای را نمی یابم که به خاطر خودت (و نه از سر ناشکری یا فکر به خودم )به تو اندیشیده باشم.

عاشقتر از این؟!

آنچه می جویم نمی یابم.عشق به معنای واقعی یعنی این.

بدی های معشوق را نادیده بگیری که هیچ .جواب خوبی به او بدهی. کمکش کنی.بی هیچ انتظاری.! نه فقط بی هیچ انتظاری! که با اطمینان از اینکه کاری نمی تواند برایت بکند؛نه که نخواهد! اگر هم بخواهد نمی تواند!

راست گفت که عاشق ترینی!عشق را باید از تو آموخت.

وقتی فکر می کنم معشوق تو من بنده ام! خنده دار نیست؟ نه! خنده دار نیست.گریه آور است.

من؟ خود من؟ خود خود من؟ کار به هیچ کس ندارم. اما من چه دارم که تو عاشقم باشی؟این طوری از پایین که نگاه می کنم مسخره است.و دروغی بزرگ می نماید! اما به گذشته که می نگرم می بینم هر آنچه که برای عاشقی لازم بوده کم نگذاشته ای.اما من؟ من چه؟

خدایا!

سالهاست رهایم نکردی.سالهاست عاشقم بودی بی آنکه حتی بدانم. کمکم کردی بی آنکه شکر گویم.نه شکر گویم !که حتی بفهمم که کمکم کردی.خدایا! همیشه از راهی عبورم دادی که حتی وجود آن راه را نمی دانستم.

اگر تو عاشقی ما چه می گوییم؟آنچه ما عشق می خوانیم چیست؟

خدایا! ذره ای؛ تنها ذره ای از عشق خود را به ما بیاموز!

خدایا! بنده ای که هرگز به تو نیاندیشید و تو را نشناخت این چنین عاشقش بودی؛اگر به تو برسد اگر بتواند عاشق تو باشد؛برایش چه خواهی کرد؟فکر کردنش هم برای ما سخت است.اینکه باتو! با یگانه عاشق واقعی! عشقی دو طرفه برقرار کرد.

اما خدایا! آنچه هست اینکه....................

نمی دانم ! خجالت می کشم از گفتن. از اینکه بعد از این همه عشق؛ باز گله؟ اما عادت کرده ام به اینکه همیشه کارهایم را درست کنی.مشکلاتم را حل کنی و بعد فراموشت کنم تا مشکل بعدی و بعد باز بگویم خدایا!

و تو چه عاشقانه بر من خرده نگیری که چرا این همه مدت که مشکل نداشتی نیامدی؟

خدایا! می دانم همیشه بی گفتن خدایا مشکلاتم را حل کردی اما گاهی برای اینکه حداقل یک بار نامت را ببرم صبر کردی تا در خانه ات بیایم و بعد کارم را درست کنی.می دانم که اگر کمی بوده برای این بوده که یک بار دیگر در خانه ات بیایم. و من نفهمیده ام . ومن فکر کرده ام که فراموشم کرده ای. حال آنکه بیش از همیشه به یادم بوده ای.و دلتنگ من شده ای و می خواسته ای ببینیم.

آه! چه پررو شده ام! می بینی خدایا!؟ آنقدر در عشق سخاوت به خرج داده ای که این بنده جرات می کتد بگوید تو دلتنگش شده ای! تو که عاشق بزرگترین عشاقی. تو که خود معشوق کسانی هستی که الفبای عشق را برای ما معنی می کنند و ما نمی فهمیم.آن وقت من به خود اجازه می دهم بگویم تو دلتنگ من شده ای.این هم از عشق بی نهایت و بی زوال توست.

اما خدایا!

این بار باز مرا خواندی!باز خواستی در خانه ات بیایم.و چه خوب! اما خدایا! این بنده ات....

خدایا! خسته ام.! باز مثل همیشه احساس می کنم فراموشم کرده ای! احساس می کنم این بار (هم مثل همیشه) حق داری فراموشم کنی. و از همین می ترسم. اگر یک بار(وای اگر این بار باشد)فقط یک بار بخواهی آن طور که سهم من است آن طور که من از پایین می بینم با من برخورد کنی . آن گاه ....

فکر کردن به آن هم سخت؛ نه ! وحشتناک است.خدایا! این بار هم بر من از جانب خدایی خودت نظر کن.این بار هم با وسعت رحمتت مرا بنگر!

خدایا! می ترسم! این بار خیلی می ترسم.اگر بعد از این همه سالها که مرا دست گرفتی و آوردی حال دستم را رها کنی؟خدایا! می ترسم . رهایم مکن. دستم را بگیر. من؛ اینجا؛ میان این دنیا؛ خدایا! غریبه ام؛ گم میشوم؛ خوار می شوم!

خدایا! رهایم مکن. ته دلم به بزرگیت؛ به عظمتت؛ به مشکلاتی که برایم حل کردی؛ به عاشق بودنت که فکر میکنم دلم آرام می گیرد.اما به خودم که می اندیشم میترسم. خدایا! آن طور که تویی رفتار کن ؛نه ان طور که منم.

خدایا! من اگر بد کردم بنده ام.من هیچ چیز نیستم.خدایا! تو مرا آفریدی و بزرگ کردی .تو که مرا بهتر می شناسی.بنده ضعیفت را. اشتباه می کنم. اما تو! خدایا! آیا تو هم اگر بنده ات بدی کرد...؟ نه ! نه !

آن فدر لطف به من کرده ای که این چنین راحت تورا خطاب می کنم. اصلا لیاقت حرف زدن با تو را دارم؟

خدایا!

حال؛چه؟ خدایا؟ می خواهی رهایم کنی؟ چرا الآن؟ این همه سال کمکم کردی؛ حالا چرا؟ خدایا از اول رهایم می کردی. با سر به زمین بخورم. شاید می فهمیدم. اما تو خواستی این طور بزرگ شدم.

خدایا! می دانم در مقابل انسان هایی که عاشق تو هستند هیچ نیستم. آنهایی که تو را برای تو می خواهند. ومن ؛ هنوزهم؛ همین الآن که اقرار به عاشق بودنت می کنمتو را برای خودم می خواهم. برای منافع خودم؛برای اینکه مشکلاتم را حل کنی.

آری! اعتراف می کنم.هنوز آنقدر کوچکم که نمی توانم تو را به خاطر بزرگ بودنت؛ به خاطر عزیز بودنت؛ به خاطر آنچه هستی دوست داشته باشم. هنوز نمی توانم عاشقت باشم. هنوز دوستت دارم چون می توانی کمکم کنی. چون بدون تو هیچ کاری نمی توانم بکنم.

خدایا! رهایم مکن. رهایم مکن!

حرف هایم تمامی ندارد. می ترسم؛ می ترسم از تو گله کنم. اما این بار خیلی فرق می کند. نکند خدایا به یادم نباشی؟ اینجا مرا رها کنی....

حتی نمی توانم فکر کنم چه میشود؟

در برزخی از خوف و رجا گرفتارم.امید به عظمت و مهر تو و ترس از گذشته خود.

یعنی خدایا بدیهای من آنقدر زیاد است که از مهر تو فزون شود؟ حاشا! حاشا! آنقدر بزرگی که....

خدایا! من هیچ نیستم . اما یک چیز دارم که به آن افتخار می کنم. چیزی که باعث می شود هزگز نهراسم . این که بنده توام.

خدایا! تو مولای منی! شکایتهایم به سوی توست.

خدایا! من مولایی چون تو دارم .چرا باید غم بخورم؟

خدایا! رحمتت را بار دیگر بر من بچشان.

خدایا! لحظه ای نور امید بر دلم می تابانی و لحظه ای مرا از کردار خود به وحشت می اندازی.

خدایا لحظه ای مهرت در دلم جلوه گر می شود و زمانی قهرت.

خدایا! قهرت را تا بحال ندیده ام. چنان کن همواره مهرت را ببینم.

بنده ات را ببخشا که هر که هست بنده توست.هرچه هست بنده توست و تورا مولا صدا می کند. جز تو که را دارم؟ مرا رها نکن. رهایم مکن!

جوابم نمی دهی و نمی دانم چرا؟ چرا دیگر دلم پس از درد دل با تو سبک نمی شود؟ چرا مهرت دلم را آرام نمی کند؟ چرا دیگر احساس نمی کنم دستم را گرفته ای؟

خدایا! چرا؟......................

 

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آوا

سلام قربون دل مهربون ک مخاطبش اونه التماس دعا ايان بکام

.....leila

نکيادمان باشد از امروز خطايی نکنيم اگر در خود شکستيم صدايی نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ازهركسي نيم ....... می شه گفت بی نهايت زيبا...موفق باشی

محمد امين

سلام ... برايم دعا کنيد ... مثل همیشه منتظرتان هستم ... اما این بار ... برايم دعا کنيد ...

مهرناز

مانی جان نمی خوام که فقط حرف زده باشم اما من واقعا عشق به خدا رو تو وجودم حس ميکنم و ميبينم حد و اندازه هم نداره . من با اين عشق هميشه پرواز ميکنم... به عنوان يه عاشق می خواستم بهت بگم که هيچوقت به خدا چرا نگو.هيچوقت. خدا رو شکر اینطور که معلومه به چيزی که از خدا ميخواستی رسيدی اما به اين مطمئن باش که خدا هر کاری ميکنه خوبه و هيچ وقت بد ما رو نمی خواد و مهمتر اينکه هيچکدوممون رو فراموش نميکنه. به ما هم سر بزن

غزل

واقعا مطالب جالبی بود فکر کنم اگه ما عاشق واقعی باشيم يعنی دلبسته خدا- آن موقع است که ديگه هيچ غمی نداريم و با مهرناز موافقم چيزی که به خواست خدا باشه يه حمکتی داره...زياد حرف زدم ببخشيد راستش دل پری دارم از دست اين زمونه اگه ميتونی يهسايتی را برای دردودل بهم معرفی کن (توی سايت خودت)

غزل

ايميلم اشتباه بود ايميل من اينه

گل پونه

عالی بود.انگار حرف دلمو از زبون تو شنیدم.............

ندا

واقعا خوش به حالت که می تونی همچین نامهای بنویسی واسه خدا من که دیگه از درد دل کردن با خدا هم می ترسم ترس هز هینکه خدا کمکم نکنه[گریه]